: بازهم دلم برایت تنگ می شود!!
چقدر توی این خیابون قشنگ قدم میزدم.... چه شبایی که ...
همیشه دلم برات تنگ میشه...
و این تنها یادگاری از تو برام مونده... یه کوچه و یه خاطره ...

نوشته شده توسط ابوالفضل در روز 1386/09/03 ساعت 03:23
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[2]
: !!!

نوشته شده توسط ابوالفضل در روز 1386/06/16 ساعت 19:59
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[4]
: سهم امشب من ...

نوشته شده توسط ابوالفضل در روز 1386/05/18 ساعت 21:18
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[2]
شاعرانه : چقدر زود دیر می شود!...
این روزها چقدر زود دیر می شود
در نبود تو اینروزها ... چقدر زود دیر می شود ...
حتی فرصتی برای یک نیم نگاه هم نمی ماند

نوشته شده توسط ابوالفضل در روز 1386/04/23 ساعت 16:58
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[11]
: وقتی به دنیا میام ، سیاهم !!!!!!!!
این شعر توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره :
وقتی به دنیا میام ، سیاهم ، وقتی بزرگ میشم ، سیاهم ، وقتی میرم زیر آفتاب ، سیاهم ، وقتی می ترسم ، سیاهم ، وقتی مریض میشم ، سیاهم ، وقتی می میرم ، هنوزم سیاهم ... و تو ، آدم سفید ، وقتی به دنیا میای ، صورتی ای ، وقتی بزرگ میشی ، سفیدی ، وقتی میری زیر آفتاب ، قرمزی ، وقتی سردت میشه ، آبی ای ، وقتی می ترسی ، زردی ، وقتی مریض میشی ، سبزی ، و وقتی می میری ، خاکستری ای... و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟!!!
نوشته شده توسط ابوالفضل در روز 1386/04/07 ساعت 18:10
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[0]
: .......... .
نوشته شده توسط ابوالفضل در روز 1386/03/24 ساعت 10:25
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[4]
شاعرانه : کاش می شد ..........
کاش می شد 
کاش می شد لحظه ای بجای یکی از انسان هایی قرار بگیرم که
خیلی ساده و بدون هیچ توجّهی از کنار تو میگذرند
و نمی دانند که کسی به این عبور و گذرشان
که برای آنها ذرّه ای اهمیت ندارد غبطه می خورد
و در حسرت یک لحظة این عبور ، بی تاب و
بیقرار است ، .......
بهتر است اعتراف کنم که به حال همه ی آن عابرانِ بی خبر
حسادت می ورزم .
            
نوشته شده توسط ابوالفضل در روز 1386/03/15 ساعت 06:50
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[1]
: عاشقانه
دیروز باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام
خانه ............. . و اما امروز باز باران بی ترانه باز باران ,با تمام
بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم من به پشت شیشه ی
تنهایی افتاده نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی
زیباست؟؟؟؟ نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که ان کودک که زیر
ضربه شلاق باران سخت می لرزد کجای ذلتش زیباست؟؟
نوشته شده توسط ابوالفضل در روز 1386/02/05 ساعت 17:17
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[0]
شاعرانه : برای تو ...
دلم برایت تنگ می شود وقتی پروانه می شوی ...
هنوزم برق چشمات وقتی نگام میکردی یادم نرفته و همیشه اون لرزه رو به تنم میندازه .... توی اون روز برفی ... هوای سرد ... همه داشتند می رفتند اما تو منتظر بودی ... و با اون چشمهایی که همیشه منو داغون می کرد خیابون سردو نگاه می کردی ... اون لحظه ای که دیدمت ... وای انگار همه ی دنیا توی نگاهت خراب شــد روی سرم ، هیچ وقت یادم نمیره هیچ وقت ... هر جا رو که نگاه می کنم چشمهای تو ...
تو رفتی و من موندم ... من موندم با این همه خاطره و حرف های ناگفته و لحظه های با تو ...
تو رفتی و من هنوز چشمم به پیچ اون خیابون کوچیک خشک شده ... منتظر چشمهایی که با دیدنش همه دنیا رو سرم خراب می شه ... این حس رو خیلی دوست دارم ...
یادت باشه که هیچکدوم از شعرهاتو ندادی به من تا حداقل غیر از اون نگاه ، شعری هم از تو داشته باشم ...
میدونم که دوست خوبی برات نبودم ولی باور کن دلم همیشه با تو بود ، همیشه با نگاهت ، با آهنگ صدات ، با صدای نفسهات ، ...

نوشته شده توسط ابوالفضل در روز 1386/01/04 ساعت 12:59
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[2]
: شاعرانه هایم ...
کمی هم از درونم ....
من در این لحظه ها چقدر به تو محتاجم و تمام وجودم تو را فریاد میزند و می طلبد ، کاش می شد لحظه ای حضور در کنار تو را درک کنم و از فیض بودن با وجودم بهره مند گردم ، حاضرم جانم و همة دارایی و هستی ام را بدهم اگر که می شد حتـــی یک لحظه هم بودن در محضـــر قدسی تو برایم امکانپذیر باشد ، کاش می شد کاش می شد کاش می شد لحظه ای بجای یکی از انسان هایی قرار بگیرم که خیلی ساده و بدون هیچ توجّهی از کنار تو میگذرند و نمی دانند که کسی به این عبور و گذرشان که برای آنها ذرّه ای اهمیت ندارد غبطه می خورد و در حسرت یک لحظة این عبور ، بی تاب و بیقرار است ، بهتر است اعتراف کنم که به حال همة آن عابرانِ بی خبر حسادت می ورزم .

آری حسادت ، و این از سر پَستی و پُر رویی نیست بلکه از شدّت عشق بی حد و اندازة من به توست و از وجودم نشأت می گیرد و الا من در هیچ چیز جز محبّت تو حسود نیستم، اصلاً جز تو چیزی در این دنیا وجود ندارد که برای من دارای اهمّیت باشد و بتواند حسدم را برانگیزد ، می دانم که تو نیز ... ؟! خودت می دانی که ما چقدر شبیه و مثل همدیگریم و وجودمان با هم یکی شده و خیلی بیشتر از قبل مرا تشنة وجودت کرده است ، دلم برایت بسیار تنگ شده و بی صبرانه منتظر دوباره با تو بودن است و برای رسیدن آن هنگام لحظه شماری می کند . آنقدر با تو یکی شده ام و به یگانگی وجودمان فکر می کنم که از این فاصلة بسیار دور نیز با همة وجودم احساست می کنم . تازه گی ها تقریباً هر شب در خوابم حضور داری و به قدری مهربان و با محبّت هستی که لحظه ای مرا تنها نمی گذاری و ای کاش در واقعیت و بیداری هم چنین می شد ، حیف که امکانش نیست و تا دیر زمانی هم نخواهد بود . از هنگامی که بیدار می شوم تا زمانی که باز به بستر می روم لحظه ای نیست که به تو فکر نکنم و نیاندیشم ، به حدّی که حتی نمی خواهم به کسی جز تو فکر کنم . آه ... دلم شدیداً آشوب است و افکارم منظم نیست تا بهتر بتوانم وسعت عشقت را بیان کنم . شدّت و عمق احساس و عشقم را خودت میدانی و بهتر از هر کسی بحال من آگاهی ....
خسته شدی ... نه ... خوب هرکس این عراجیف رو بخونه خسته میشه .... به تو حق می دم ... ولی فقط چند لحظه تحملم کن ... بیشتر از این نمی مونم ...
نوشته شده توسط ابوالفضل در روز 1386/01/03 ساعت 14:41
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[0]
آخرین مطالب
|